منیژه سلیمی مجموعه اشعار مرحوم قاضی کل اختیار خان»غوری«مرحوم قاضی کل اختیار خان»غوری«
خیلی خوشحالم که پروردگار توانا»ج«توفیق نصیبم فرمود تا عدهء از اشعار پراکنده پدر کالن بزرگوارم مرحوم قاضی کل اختیارخان»غوری«را که در امتداد سال های 6331 الی 6331 یعنی از صنف هشتم تا صنف دوازدهم فخر المدارس هرات باستان)سرزمین علم ودانش( در جریان تحصیل سروده اند تنظیم و از طریق سایت افتخار آفرین»جام غور«بدست نشر می سپارم. قابل یاد آوری میدانم که در جمع آوری باقی اشعار مرحوم قاضی صاحب و اشعار برادر بزرگ آنها شخصیت پر افتخار میرزا و شاعر نامی غور مرحوم میرزا محمد خان»داعی«زندگی نامه آنها و هم چنان اشعار میرزا محمدخان»مستمند غوری«معاصر غازی پر افتخار افغان شاه امان خان و پدر کالن مرحومین فوق الذکر آغاز بکار کردم. در این راستا از مادر کالن محبوبم کاکای عزیزم محمد»عبیدی«مقیم والیت جوزجان ماماهای شیرینم )انجینرصاحب عبدالقهار»قاهر«مقیم کانادا و داکتر صاحب حبیب الحق»حقیق«مقیم کابل خاله های مهربانم مقیم جوزجان و کابل دیگر ماماهای عالیقدرم داکتر مودود خان»احمدی«و محمد عمر خان»داعی زاد«فرزندان با افتخار پدر کالنم مرحوم میرزا محمد خان»داعی«و باالخص از پسر مامایم داکتر صاحب عبدهللا جان مقیمان شهر هرات و سایر دوستان و وطنداران که اثری را از مرحومین فوق الذکر به دسترس داشته باشند طالب لطف و همکاری هستم. درصورت موجود بودن اثر به این ایمیل آدرس: A.Salemi@moi.gov.af قرارداده افتخار بخشند. مرا مورد مرحمت با احترام منیژه»سلیمی«به اداره محترم فخر المدارس هرات سال 7331 درخواستی رخصتی خردمندا و صاحب انتظاما صداقت پرورا ذواالحتراما مرا امروز چون کار ضروریست لهذا رخصتم باشد مرا ما تمنا اینکه عذرم را پذیرد جناب حضرت عالی مقاما پس از دوساعه خواهم گشت حاضر اگر نه خواهد ازمن انتقاما جواب از جانب رئیس اداره در اجرای رخصتی
عزیز القدر باشان و شهاما ذکی و ساعی و شیرین کالما بدان نسبت که عذرت هست معقول وپا بندت همی بینم مداما پذیرفتم من از روی قوانین دوساعت رخصتیت را تماما پس دوساعه خواهی گشت حاضر وگرنه سخت بینی انتقاما درد دندان دل بیاد روی خوبت آه و فغان میکند در خیال چشم مستت اشک طوفان میکند تا به مهرت آشنا گشتم فرح بیگانه شد موج غم در سینه ام هر لحظه طغیان میکند مه اگر پیش جمالت الف زیبایی زند عالمی بروی همی خندد که بهتان میکند خواستم تحریر سازم شرح احوالم ولیک درد دندان باز فکرم را پریشان میکند در حیات خویش غوری حالیا دلتنگ شد منتظر بنشسته تا کی مرگ جوالن میکند خار نامرادی رنجه در بیداد گردون پیکر ما نیست هست داغ حرمان الله سان در جگر ما نیست هست نا تمیز نیک و بد فی الجمله ما را دست داد دایما خوناب دل در ساغر ما نیست هست دل سپند آسا میان آتش افسرده گی در درون سینۀ چون مجمر ما نیست هست در حیات خویش روزی کامران بودیم نه پس بدینسان زندگانی محشر ما نیست هست گفت حق ان لیس ال االنسان اال ما سعی کاهلی کردیم اینها کیفر ما نیست هست
گر تعاون از خدا خواهیم و همت آوریم طالع و اقبال و میمون چاکر ما نیست هست شاهباز عالم قدسیم و اکنون غوریا سنگ عصیان بسته اندر شهپر ما نیست هست فکر تحصیل مرد مقبل به افتخار تمام جهد از ره کمال کند ادب وعلم و دانش آموزد عار از مسلک جهال کند پیرو عقل و شرع و دین باشد احتراز از ره ضالل کند می نگردد به گرد مال حرام طلب روزی حالل کند از طریق منابع مشروع فکر تحصیل جاه و مال کند او به هم نوع خویش نپسندد آنچه خاطری او مالل کند از پی حفظ آبرو و شرف ال جرم ترک قیل و قال کند صحبت مرد نیک بگزیند دوری از شیخ بد سگال کند غوری اندرز مختصر گوید نه چو واعظ سخن طوال دراز کند فیض علم کامیابی در حیات از بی کمالی شد نشد بی خرد را نیل مقصد احتمالی شد نشد خوابگاه شخص بی دانش حقیقت ذلت است اوج عزت متکاء الابالی شد نشد شیخ بستامی شدن بی علم و عرفان سهل نیست جاهل بی معرفت پیر غزالی شد نشد واثق کر خی عالی گفت الحق راست گفت
جز به فیض علم کس دیدی که عالی شد نشد مشورت کن در امور خویش با اصحاب رای خال از افسوس کار در تجالی شد نشد کینه و عقد و حسد تاریک سازد قلب را خیر انسان یکزمان از بد سگالی شد نشد تا به نزد همکنان محبوب باشی راست باش راستی را دشمنی هرگز نتالی شد نشد غوریا راه عمل پو از فضولی دست کش خاطرت از فکرت بیهوده خالی شد نشد به استقبال بهار 7331 از فیض جود حضرت بیچون کردگار اکنون همی وزد به چمن نگهت بهار سطحی که بود زیخ و برف مستتر اکنون نماد گل شده هر گوشه و کنار اشک بهشت گشته همه کوه و برزنا باشد فضا و صحن چمن جمله مشکبار عشرت فضا ست هر طرف از باغ و راغ ما از سبزه و بنفشه و ریحان و آبشار گل بر فراز گلبن و بلبل کند نوا هر یک بحال خویش همی دارد افتخار پرویزیان نشسته به اورنگ خسروی این بار در سوای طرب می برد نگار ارزنده خوان قرابت یاران عجیب نیست کا فروخته است آتش زردشت الله زار منت خدای را که رسیدیم این زمان با آنچه فصل بهمن و دی بود انتظار غوری به هوش باش که بیهود نسپری اوقات پنج روزه این عمر مستعار شعر آتی به شیوه طنز و شوخی از جانب مرحوم قاضی صاحب که در آن وقت متعلم بودند به مرحوم داعی صاحب که در آن وقت به ولسوالی پسابیندغور ماموریت داشته اند و اسبی به خاطر سواری در رخصتی های زمستانی به مرحوم قاضی صاحب فرستاده بودند.
حمیده خوی زاهل کرم که رحمت حق بادشان نثار یک تن حمیده خوی و سخا کیش و ذوالوقار اسب چون او ندیده دیگر چشم روزگار اسب بطور هدیه فرستاده سوی من این اسب از آن توست برو برشو سوار بنوشته بهر من که چو عزم سفر کنی جسم ضعیف او سرتا قدم»شیار«دو دست و پاش کمان دیده ها ش کور کردنش با مدار به زور نفر»والر«بیچاره دوش از پی راحت به خفته بود محمود بسته در شکمش دسته دسته خار از بهر اینکه باز نخسبد به شب همی فریاد میکند که مراین را بما بسپار چونش سفر برم که زهر سوی عکه ای کاین مشت استخوان چه کنی پیش ما گذار از یک طرف سگان ده آواز میکشند دارند گوش از پی مردنش انتظار زاغان که میکنند سحر زین فضا عبور کز خنده رفت بر فلک آواز ازین دیار دی عصر و گه مطاعبۀ کرد زیرکی کز تار عنکبوت توان کردنش فسار گفتا که شادزی طنابت ضرور نیست تا هست پایدار جهان باد برقرار غوری بپاس خاطر اهل کرم بگوی پلکک نزند عاشق آن است که از جور و جفا «کد «نزند چشمش از گریه نیاساید و»پلکک«نزند سینه برناوک دلدار سپر گرداند زخم ناخورده حیل ناردو»هوکک «نزند اتفاقا اگر از لشکر غم گردد هالک جان بصد شوق بسی بدهد و»لنگک«نزند به خم زلف چو مرغ دل عاشق به ستد مرغ زیرک چوبدام افتد و»بالک«نزند به جهان که چومن دشلمۀ عشق بداد بحث سم سم نکند حرف ز»ککک«نزند عشق هر چند که درد است ولی نعمت دان حبذا عاشق صب ار که»ترپک«نزند الف بیهوده مزن عشق به نیکویی کن غوریا تا بتو کس طعنه و»جرتک«نزند فسانه رنگ ها در زمانه می شنوم بو العجب یک فسانه می شنوم از کسانیکه غرق در جهل اند
نکتۀ عارفانه می شنوم پول داران هم چو اتیقه را با شکوه و شأنه می شنوم گر فالطون عصر بی پول است جای اودرب خانه می شنوم بلبالن خموش می بینم وز شغاالن ترانه می شنوم عک ه صی اد و باز جنگی را خفته در آشیانه می شنوم غوریا باز این چه شعبده است از تو من این بهانه می شنوم تازیدن همچو موم از آتش عشقت»گدازیدیم«ما سال ها در وصف تو اشعار»سازیدیم«ما تیره بختی بین که بر ما بیش تازیدن گرفت آن ستمگر هر قدر پیشش»بتازیدیم«ما د رمقر خانۀ بیدادو سودای غمت عقل و فهم و دین و دل را جمله»بازدیدیم«ما گوی وصلت را زمیدان عاقبت اغیار برد هر طرف چوگان بکف هر چند»تازیدیم«ما از دلم زایل نشد زهر قنادیل غمت هر قدر در شاخ استصبار»گازیدیم«ما منزل دنیا ز بهر دار عقبی مرزعیست جای گندم»شلغمیدیم و پیازیدیم«ما چرخ در کام رقیبان چرخ زن شد غوریا منتهای حرص حرمان است»آزیدیم«ما قلم با قلم گفتم که احوال دلم تحریر کن گفت از سوز درون خود بمن تقریر کن گفتم اول ای قلم بهر تصل ی دلم نقش ترکیب وجود یار من تصویر کن
گفتم از درد فراغش شد دل من چاک چاک گفت شکوه کم نما تسلیم بر تقدیر کن گفتمش اندر کمند زلف خوبان عاجزم گفت خود از ناوک مژگان همچون تیرکن گفتمش پایان ندارد شرح حالم ای قلم گفت نتوان کرد کامل شمه تحریر کن گفتمش از شمع سوزان پرس سوز سینه ام گفت کوه غم سرم بشکست این تاخیر کن گفتمش در حال بی سامان غوری چاره کن گفت از درد فراقش ناله شبگیر کن